دو غزل از مجموعه ی شعر انار سبز، زیتون سرخ


لیلایی 16

یک عمر بال و پر زده ای در برابرم

حالا چه قدر خفته ای آرام در برم

هر روز صبح ساعت 6 درد می کشی

من هم به قرص آبی تو دست می برم

وقتی که حرف می زنی از روز رفتنت

یک چشم  اشک و بستر خون چشم دیگرم

هر بار در کمین دو چشمان خیس من...

هر بار یک بهانه برایت می آورم

این جمله تو روح مرا می کشد به بند...

"من با تو یا بدون تو یک روز می پرم"

دست نوازشی به سر من بکش، بخند

هر چند خنده تو زیاد است از سرم

با جمله ای دروغ تو بیدار می شوی

"پاشو ببین چه صبح قشنگی ست همسرم"

آن قدر عاشقانه به تو خیره می شوم

انگار مانده لحظه ای از روز آخرم

با چای تازه دم کسی عاشق نمی شود...

باید برای صبح غزل دم بیاورم


زنده به عشق

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

نام تو را اگر همه از یاد برده اند

بن بست ها به خاطره خود سپرده اند

جمعیتی به خوشه ای از سکه دلخوشند

جمعیتی نداشته ها را شمرده اند

سیصد هزار سال گذشت و زغار جهل

بیرون نیامدند و یقین دان که مرده اند

دنیا عجوزه ایست عروس هزار مرد *

جمعی فریب جاذبه اش را نخورده اند...

آنان که با پلاک و دلی عاشق و صبور

خود را به بال های ملایک سپرده اند

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"

آری نمرده اند، شهیدان نمرده اند


                                                                  پونه نیکوی

http://sakuibarsorkh.blogfa.com/