سرزمین من ایران ، مردمانم مهربان ، عاشق خدا ، با معرفت و سختی چشیده . دینم اسلام ، شاخه شیعه ، اما:

من در سرزمینی زندگی میکنم که مردمانش عاشق خدا و پیامبران و امامان آن هستند ، پس چرا وقتی از حسین صحبت میکنیم فقط عاشورای حسین و تاسوعای آن یادمان می آید.

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست ؟ واقعا حسین کیست؟ چرا در طول تاریخ نتوانستیم نهضت حسین را ادامه دهیم؟چرا آرمانها حسین در زندگی ما رنگ خود را باخته ؟ و چرا هر چه میگذرد حسین و آن واقعه بزرگ از یادمان می رود.

مگر حسین فقط عاشوراست ؟ مگر حسین فقط تشنگی  است ، حسین یک اندیشه است نه یک بت ، چرا عادت کرده ایم همیشه از دیگران فقط یک بت بسازیم؟

راستی چرا؟ این چرا ها همه یک جواب دارد و آن جواب چیزی نیست به جز ضعف ما انسانها ، این ضعف باعث به وجود آمدن توهم در میان ما شده است ، از توهم بپرهیزیم.

نه یک روحانیم که به منبر بروم و نه یک فیلسوف و نه یک فرد مذهبی تمام عیار و یا نه یک شیعه به تمام عیار ، من یک انسانم با اندیشه حسینی ، من حسین را یک اندیشه می دانم و از او یک بت نمیسازم .

من به این معتقدم که هر فردی در هر برهه از تاریخ اگر کار خوبی کرده و باعث الگوگیری دیگران شده باید جاودان باقی بماند .

حسین گفت : اگر دین ندارید حداقل آزاده باشید .

پس چرا ما ادای آدمهای دین دار را در می آوریم ولی بویی از انسانیت و اندیشه حسینی نبرده ایم؟ به خدا و به همان مهری که جایش روی پیشانی داغ شده قسم حسین یک اندیشه است اما عده ای از آن بت ساختند.

بت ساختند و عقاید خود را به ما تحمیل کردند ، آنها از حسینی صحبت کردند که من نمیشناختم و آنها برای کسی اشک ریختند که من برایش لبخند زدم.

بله من به حسین لبخند زدم چون:

به من آموخت مرد باشم و از مردانگی خود دفاع کنم.

به من آموخت که پاک باشم و به دیگران یاد بدهم که حسینی فکر کنند.

یاد گرفتم که از تنها سرمایه وجودم بگذرم و برای این مردم مظلوم جان بدهم .

در عصر من به اندیشه من کفر می گویند و من را از خود جدا و خود را به حسین میچسبانند ،  بله من یک کافرم اگر میخواهم حسینی بیندیشم، من کافرم اگر در برابر ظلم سرخم نمیکنم، بله من کافرم.

من برای حسین به سر و صورتم نمی کوبم چون او به قلبم لرزه می افکند ، وقتی به یاد مظلومیت هایش می افتم  اشک از قلبم فرو می ریزد نه از چشمانم ، چون این چشمان به من آموخته اند که تا چیزی را ندیدم باور نکنم و حسین می دانست کجا را نشانه بگیرد.

من از حسین همین را می دانم و بس که انسان باشم و انسانی فکر کنم.

اسماعیل راد.